تبليغاتX
داستانای عشقولانه ی ننه عشقول

داستانای عشقولانه ی ننه عشقول

هانی و نرگس 2

 

۷/۱۰/۷۸

 

امروز روز تولد نرگسه ! کادوم رو اماده کردم و رفتم دانشگاه مثل همیشه ردیف جلو

 

نشسته بود و داشت فیزیولوژی می خوند رفتم طرفش و گفتم : سلام خانومی

 

- سلام هانی ! خوبی ؟

 

- از این بهتر نمی شه , بفرمایید . تولدت مبارک

 

کادوش رو بهش نشون دادم گفت: مرسی هانی ! این چیه ؟ چرا زحمت کشیدی , بده ببینم

 

- نه نه نمی شه الان نه , آخر کلاس

 

بعد از کلاس رفتیم به یه کافی شاپ خلوت , نرگس مثل بچه ها می گفت : بدو ببینم , بده ...

 

ببینم سلیقت چطوره !

 

کادوشو بهش دادم یه ذره نگاش کرد بعدش گذاشتش رو میز .ای وای دوباره اشک تو

 

چشماش جمع شده بود نگام کرد و گفت : ببین مطمئنی یه زن مثل من می خوای ؟

 

خودش نفهمید چطوری قلبم رو شیکوند گفتم: نه ! من یه زن نمی خوام من یه دوست

 

صمیمی می خوام یه همراه می خوام یه مونس می خوام که باهاش دردو دل کنم اونم تویی

 

هیچ وقتم پشیمون نمی شم

 

گفت: خوب پس بچه ...!

 

گفتم : بازم که گفتی . گفتم که بچه از پرورشگاه می گیریم بزرگ می کنیم مگه چه اشکالی

 

داره ؟ دیروز که در موردش حرف زدیم

 

- راست می گی . حواسم نبود

 

یه لبخند شیرین کرد و شروع کرد به باز کردن هدیش وقتی دید کلی ذوق کرد و گفت: هانی

 

چطوری ازت تشکر کنم

 

- هر جور دوست داری

 

یه نگاه قشنگ بهم کرد و .... یه خورده این ور اون ورش رو نگاه کرد و گفت : ول کن

 

بقیه رو

 

یه بوس کوچولو ازم گرفت نمی دونید چطوری داغ شدم ولی قلبم تند تند می زد , آخه ... !

 

  - ببخشید که این جوری شد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم , بابا ما که نامزدیم چند

 

روز دیگه هم که عقدمون مگه نه!

 

با خوشحالی گفتم : معلومه که این طوره راستی امشب مامانم دعوتت کرده که بیای

 

خونمون میای دیگه !

 

یه لحظه ناراحت شد و گفت : به مامانت این موضوع رو گفتی ؟

 

- بابا مامانم عاقلتر از این حرفاست وقتی فهمید که همدیگر رو دوست داریم هیچی نگفت

 

فقط گفت نرگس نباید این قدر ها هم خودشو ناراحت کنه . بعدشم یه کمی ناراحت شد

 

با نگرانی گفت : می دونم دلش نمیخواد عروسش ...

 

پریدم تو حرفشو گفتم : آره خوب دلش نمی خواست عروسش 3 روز از درس و

 

دانشگاه بیفته

 

- مسخره می کنی ؟

 

- ا ! نه به خدا نن جون خودش گفت

 

خندید و گفت : به مامانت بگم که بهش می گی نن جون

 

- ناراحت نمی شه بر عکس بقیه مامانا از این کلمه خوشش می یاد

 

اون روز در کافی شاپ بهترین روز عمرم رو سپری کردم عشق رو می تونستم به

 

خوبی احساس کنم خیلی دوسش دارم خیلی زیاد ولی کاشکی می فهمید که من چه قدر

 

دوسش دارم دوسش دارم دوست دارم فقط مال خودم باشه نه مال کسی دیگه . خدایا

 

نمی دونم چه حکمتی تو کارته اما امیدوارم همه چی خوب تموم بشه .

 

حرف آخر ننه عشقول:

 

خوب اینم از داستان پسر گلم هانی . پسرم الان 7 سا ل که ازدواج کرده و یه دختر 6

 

ساله به اسم هدیه دارن خیلی شیرینه خیلی دوسش دارم . هانی و نرگس هدیه رو وقتی 2

روزش بود از پرورشگاه گرفتن و زندگیشون رو شیرین کرد یه چیز جالب  اینه که هدیه

 

شباهت عجیبی به هانی داره چشماش خیلی شبیه هانیه و موهاشم شبیه مامانش نرگس

 

جون نمی دونم این حکمت خدا چیه ولی خدا واقعا دوسشون داره که یه دختری بهشون

 

داده که این همه شبیه خودشونن , راستی شما که هدیه رو روز تولد سیندی جون دیدید

 

دیگه .

 

همش با آقا جون بازی می کرد دیدید چه خوشمل بود نوه ی منه دیگه

 

فقط می تونم در آخر بگم که : درسته که یه دری بسته هست اما مطمئن باش یه در دیگه

 

ای هست که تو رو به هدفت نزدیک کنه اون درم درست پشت سرته

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:59  توسط ننه عشقول  | 

هانی و نرگس

سلام نوه های گلم اوضاع احوال چطوره خوبه ؟ منم شکر خدا خوبم آقا جونم خوبه بدک نیست همین الان از کلینیک اومده یه خورده خسته بود آخه دیگه مثل قدیما نمی تونه خوب طبابت کنه یعنی کمتر طبابت می کنه به هر حال امروز داشتم اتاق پسرم رو که الان اتاق مهمون شده رو مرتب می کردم که چشمم به کارتون کتابای پسرم خورد کتاب های دوران تحصیل پسرم بود وسوسه شدم برم ببینم چه کتابایی داره که چشمم به دفتر خاطراتش خورد خاطره های قشنگی بود , خاطره های تلخ و شیرین خیلی از خاطرات رو به ذهنم اورد یکی از خاطراتش خیلی قشنگ بود به نظرم اومد این خاطره ی پسرم رو براتون تعریف کنم داستان قشنگ و عاشقانه ای بود مال دوران نامزدیش با نرگس جون , دوست دارم براتون تعریف کنم اگه دوست داری بخون:

امروز 5/10/1378 می باشد امروز دانشگاه کلاس ادبیات دارم سریع آماده شدم که برم اما زیاد دل و دماغ نداشتم آخه نرگس 3 روز بود که دانشگاه نیومده بود موبایلشم که اصلا جواب نمی ده دارم دیوونه می شم چرا این کار رو با من می کنه ؟ از اتاق بیرون اومدم و سریع رفتم طرف در خروجی که مامان گفت : آقا هانی صبحانه ! بدو بیا بخور

- نه مامان نمی خوام .دانشگاه یه چیزی می خورم

- وا !!! هانی جان چرا دانشگاه ؟ بیا این لقمه رو بگیر از دستم .هانی تو چته ؟ چرا این قدر مضطربی چی شده

- هیچی مامان ولم کن

بدون این که به مامان نگاه کنم خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم خیلی از این کارم ناراحت شدم اما انگار رو دنده ی لج افتاده بودم چون نرگس انگاری داشت با من لج می کرد رفتم دانشگاه اصلا حوصله ی ادبیات رو نداشتم رفتم ردیف آخر نشستم چون فکر می کردم نرگس امروزم نمی یاد چه فایده !

رفتم ردیف آخر و هدیه ای که از یه هفته پیش برای تولد نرگس که 2 روز دیگه بود خریده بودم در اوردم و نگاش کردم یه خورده آرومم کرد اما از دستش عصبانی بودم .یه صندوقچه  و شونه ی نقره ای که روش قلم زنی شده بود براش خریده بودم دوست داشتم وقتی موهاش رو شونه می کنه یادم بیفته اما چه فایده که الان 3 روز بود ازش خبری نداشتم یه کمی دلشوره داشتم از نرگس بعید بود

تو این افکار بودم که استاد اومد و درس رو شروع کرد , دلم نمی خواست گوش بدم اما یاد نرگس افتادم که بهم گفت : وقت درس فقط درس به هیچی فکر نکن.

 مثلا به حرفای استاد گوش می دادم که صدای در اومد وقتی در باز شد نرگس بود که اومد داخل ,استاد بهش گفت : خانم سالاری این چه وقت اومدنه ؟

نرگس هم خیلی آروم جواب داد : منو ببخشید استاد  ! مشکلی برام پیش اومد .

از اونجایی که نرگس دختر درس خونی بود استاد بهش زیاد گیر نداد و نرگس راحت تونست بیاد  سر کلاس . ولی نرگس یه جوری بود انگار ... نمی دونم چی جوری بگم اما انگار منو نمی دید همیشه وقتی وقتی وارد می شد یه نگاه به سمت من می کرد اما امروز ... خیلی سرد بود بدون هیچ لبخندی اومد و ردیف جلو نشست تا آخر کلاس به هیچ کسی توجهی نمی کرد حتی دوستش وقتی ازش سوال می پرسید جوابای کوتاه با اخم و ناراحتی می داد .خیلی نگران بودم تمام طول کلاس حواسم به نرگس بود که چی کار می کنه اصلا حواسم به استاد نبود بعد از کلاس مثل همیشه سر جام نشستم که همه برن بیرون و من و نرگس تنهایی بیایم بیرون اما ... نه ... دیگه اینو نمی تونستم تحمل کنم اون منتظرم وای نستاد پاشود با بقیه از کلاس رفت بیرون خیلی عجله داشت .

کجا ؟ کجا می خواست بره سریع رفتم دنبالش وقتی بهش نزدیک شدم دیگه دیر شده بود چون اون رفته بود داخل کتابخونه یعنی نمی خوام کسی مزاحمم بشه .

خانم صالحی رو دیدم بهش گفتم که نرگس رو صدا بزنه بیاد بیرون اونم رفت که صداش کنه اما وقتی برگشت نرگس نبود گفتم چی شد خانم صالحی ؟

- مگه شما نرگس رو نمی شناسید وقتی میره کتابخونه یعنی نمی خواد کسی رو ببینه همچین رفته تو کتابا که اصلا حرف من براش مهم نیست

خیلی ناراحت شدم و همین طور نگران .آخه چرا نمی خواست من رو ببینه دلیلش چی بود به خانم صالحی گفتم که دوباره ازش بخواد و بهش بگه که هانی نگرانته یه کار ضروری باهات داره

بعد 5 دقیقه بلاخره نرگس اومد وای چرا اخمه ؟ البته همیشه اخمه اما این اخم خیلی ترسناک بود بیشتر ترسیدم اومد بیرون و گفت : سلام آقای تفضلی

- سلام ... نرگس ... منظورم خانم ... سالاری

در حالیکه روش رو از من برگردونده بود و پایین رو نگاه می کرد گفتم : نرگس ... چی شده ؟ حالت خوبه ؟ ... چرا ؟ امروز این طوری شدی ؟

- من ؟ من چی جوری شدم ؟

- آخه یه جوری هستی .اصلا من رو تحویل نمی گیری نگرانتم

- دلیلی برای نگرانیه شما وجود نداره

و راهش رو کج کرد که برگرده کتابخونه

گفتم : نرگس خواهش می کنم فقط 5 دقیقه بیا بریم ... بهم بگو چی شده خواهش می کنم

بدون این که نگام کنه گفت : بعدا آقای تفضلی

گفتم: نرگس غرورم رو نشکن نرگس می دونی که منم لج می کنم به خاطر خودت بیا بریم

اونم تسلیم شد یه خورده نرم شده بود منظورم اینه که اخمش کمتر شده بود اصلا نگام نمی کرد فقط گفت : خوب بیا بریم

با هم رفتیم یه جای خلوت گفتم : خوب حالا بگو چی شده ؟ چرا به موبایلت زنگ می زنم جوابم رو نمی دی چرا زنگ می زنم خونتون مامانت می گه نیستی ؟ این 3 روز کجا بودی

هیچی نگفت اخماش تو هم رفته بود

گفتم : بگو کجا بودی .این 3 روز چرا نیومدی دانشگاه ؟

-اصلا به شما چه ربطی داره ,الکی مزاحم می شید

و بلند شد که بره

دیگه نفهمیدم چی کار می کنم از شدت عصبانیت داد کشیدم و گفتم : بگیر بشین

وایساد اما ننشست

در حالیکه عینکم رو درست می کردم و صدام می لرزید گفتم : درست بگیر بشین بگو کجا بودی این چند روز ؟

من به عنوان شوهر آیندت حق دارم که بدونم

با سردی گفت: آقای تفضلی هر چی بین ما بوده تموم شد

بلند شدم و داد کشیدم و گفتم : بگو چی شده ! می فهمی من نگرانتم می فهمی 3 روز بی خبری یعنی چی ؟ اه ... بابا حداقل به عنوان یه دوست اصلا همکلاسی که نگرانته بگو ... بابا بگو من صبرم تموم شد .3 روز ...

یه دفعه صورتش رو بین دستاش پنهان کرد و شروع کرد به گریه کردن وای یه چیزی نزدیکای قلبم درد گرفت یه چیزی مثل بادکنک تو گلوم بود که داشت می ترکید صدام در نمی یومد بعد از اینکه یه خورده گریه کرد دستش رو گرفتم می دونستم حساسه دلش نمی خواد کسی بهش دست بزنه اما جلومو نگرفت دوست داشت آروم بشه آروم دستاش رو ناز کردم دیدم داره نگام می کنه وای خدای من عشق رو تو نگاش میدیدم اشکها صورتش رو نازتر کرده بود همین طور که اشک می ریخت گفت: چی بگم هانی ؟ هانی از زندگیم برو بیرون ما به درد هم نمی خوریم

گفتم: نرگس اگر یه بار دیگه این حرف و بزنی دیگه نه من نه تو این یعنی چه ؟ مثلا من و تو نامزدیم این چه حرف بی ربطیه که می زنی چرا به درد هم نمی خوریم

- نپرس هانی فقط برو نتونستم باهات خشن باشم این دلم نمی ذاره سرت داد بکشم

وای خدای من دوسش داشتم دوسم داشت چی بگم ولی دلم نمی خواست از دستش بدم

گفتم : نرگس چی شده به من بگو .راستشم بگو من ظرفیتش رو دارم

بعد از اینکه آروم شد گفت : راستش رو اگه بخوای این 3 روز خونه بودم حوصله ی هیچ کسی رو نداشتم  خوب چه طور بگم

- خیلی راحت هر چی دلت می خواد بگو عزیزم گوش میدم

- راستشو بخوای من رفتم پیش دکتر برای چک آپ یه خورده این روزا حالم خوب نبود یعنی تقریبا یه چند  ماهی می شد

- خوب چرا به من نگفتی

- فکر نمی کردم زیاد جدی باشه اما …

- اما چی ؟

- دکتر بهم گفت نمی تونم بچه دار بشم گفت اگه بچه دار بشی خودت از بین می ری می گفت بینای خودت رو از دست می دی خیلی زیاد در حد کور شدن می گفت …

دیگه نشنیدم چی شد , این بادکنک تو گلوم بد جوری داشت اذیت می کردگوشم داشت زنگ می زد سرم رو بین دستام گرفتم نمی فهمیدم چی شده فقط یه لحظه احساس کردم جلوم سیاهی رفت وقتی به خودم اومدم دیدم نرگس کنارم نیست داشت می رفت سریع رفتم طرفش و بهش گفتم کجا می ری ؟

در حالیکه گریه می کرد گفت : برو دنبال زندگیه بهتر من به دردت نمی خورم  یعنی به درد هیچ کسی نمی خورم برو فقط برو

- نرگس تو نذاشتی من حرفام رو بزنم

- نه همین که گذاشتی بهت بگم به اندازه ی کافی آرومم کرد واقعا می گم

به چشمام نگاه کرد دوباره اشکش در اومد با دستاش صورتم رو ناز کرد و گفت : مرد که گریه نمی کنه

دستم رو به طرف صورتم بردم و گفتم : من که گریه نمی کنم

ولی متوجه شدم که اشک از چشام داره می یاد نمی دونم از کجا اومد اما خیلی درشت بودن کل صورتم رو خیس کرده بود

نرگس: گریه نکن مگه چی شده !

یه لحظه مثل بچه ها شده بودم و گفتم : آخه داری ولم می کنی

نرگس: این جوری خوشبخت تر می شی

من: نه من فقط پیش تو خوشبخت می شم

نرگس: شعار نده

من : شعار نمی دم واقعیته , نرگس تو چرا هیچ وقت نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم

در حالیکه اشک تو چشماش حلقه بسته بود دستش رو روی گونم که با اشکها خیس شده بود گذاشت و گفت : باور کردم همیشه باور داشتم , همیشه عشق رو تو چشمات می دیدم , هانی , می خوام باور کنی که دوستت دارم خیلی زیاد . واسه ی همین می خوام از زندگیت برم بیرون

من: نه نرو , بمون , می خوام تو زندگیم بمونی

نرگس: دوستت دارم هانی

بعدش منو در آغوش کشید یه لحظه داغ شدم ولی آرامشی بهم دست داد که تا اون موقع نچشیده بودم دلم نمی خواست از خودم جداش کنم آروم نازش کردم تا آروم شد

گفتم : من ولت نمی کنم

نرگس: هانی تو الان احساساتی شدی

من :من می خوامت

نرگس: واقعا

من: : چیزی بیشتر از واقعا

نرگس: من می ترسم

من: اگه با هم باشیم دیگه نمی ترسیم

                                                                                            ادامه داره منتظر باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:39  توسط ننه عشقول  | 

داستان واقعی عشق من !

سلام نوه های گل من امیدوارم حالتون خوب باشه کم پیدا شدین دیگه به ننه سر نمی زنین حالا بگذریم چند روز پیشا داشتم میلم رو چک می کردم مثل همیشه ترانه ها بهم میل زده بود یه داستان قشنگ دیدم حیفم اومد اون رو برای شما اینجا نذارم اسمش بود داستان واقعی عشق من ! امیدوارم از داستان خوشتون بیاد

 

روز اول را یادت هست؟ تو به یکی از دوستات گفته بودی یه دختر خوب بهت معرفی کنه، سرنوشت هم این طور رقم خورده بود که نامزد دوستت، دوست من باشه. اون روز که مریم قضیه رو برای من گفت زیاد جدی نگرفتم اما بعد اونقدر از خوبی های تو گفت که قبول کردم تو رو ببینم.اون روز بعد از کلاس، دانشکده را ترک کردیم و اومدیم به اون کافی شاپی که تو و نامزد مریم اونجا بودید، وقتی وارد شدیم، آقا مسعود وقتی چشمش به ما افتاد از جا بلند شد و به من و مریم سلام کرد، اما تو از جات بلند نشدی، حتی به ما نگاه هم نکردی، مسعود دستش را گذاشت روی شونه ات و گفت، امیر جون، ایشون نگار خانم هستند دوست مریم، مریم عقب تر ایستاده بود، وقتی سرت رو بلند کردی چشمت که توی چشمم افتاد حس غریبی به سراغم اومد، گفتی سلام. حال شما؟ دو مرتبه سلام کردم و تشکر و بعد، حالت رو پرسیدم. مریم هم اومد یه کم جلوتر، سلام احوالپرسی کرد و چند لحظه بعد دیدم مریم و مسعود بی هیچ حرفی ما دو تا را تنها گذاشتند و رفتند یه کم دور تر از ما نشستند.
گفتی بفرمایید. گفتم ممنون، بعدم نشستم. بازم اون چشمهای مشکی براقت را به نگاه من بستی. نتونستم تحمل کنم، خیلی آروم نگاهم را از نگاهت جدا کردم و به میز دوختم.
گفتی خوب بگو، تعریف کن. خیلی زود متوجه شدی که من چقدر ساکت و آروم و خجالتی هستم. خودت شروع کردی، اما با یک احساس غمگین، وقتی بازم نگاهم به نگاهت خیره شد، فهمیدم که یه اندوه عمیق توی قلبت خونه کرده. گفتی اسمم امیره، سال آخر روانشناسیم. منم توی دانشگاه شمام، خونمون هم همین دور و براست اما چون یه  کم دوره می مونم خوابگاه. گفتم منظورتون اینه که بعضی وقتها می مونید خوابگاه، گفتی، خوب یه کم که نه، یکی دو ساعتی توی راه هستم تا برسم دانشگاه. فهمیدم که باید اهل شهرکهای اطراف باشی...
خیلی زود صمیمیت عجیبی بینمون حاکم شد. با وجود این که خیلی خجالتی بودم اما همیشه پر از شادی و نشاط بودم، نتونستم روحیه شادابم رو ازت مخفی کنم.... اما تودرست برخلاف من بودی!
قهوه تلخ! هیچ وقت نخورده بودم، اما اون شب به هوای تو خوردم، چقدر شیرین بود! بازم نگاهم کردی، گفتم همیشه اینقدر غمگینی؟ گفتی حتی غمگین تر! گفتم چرا؟ گفتی «شاید یک فرشته باید بیاد شادی رو به من برگردونه!» باز از شرم سرم را زیر انداختم، بعد از چند دقیقه و کمی صحبت برای شناخت بیشتر به آرومی از سر میز بلند شدی، منم بلند شدم، با نگاهم یه چیزی بهت می گفتم«من شادی رو بهت برمی گردونم!» انگار که فهمیدی چی توی ذهنم بود، لبخندی زدی و انگار به عمق نگاهت منو فرو بردی، چه حس آرامش بخشی به من هدیه کردی، برخلاف احساس پر اندوهت، قلبت مملو از محبت بود...
مریم و مسعود هم بلند شدند، تو بعد از چند کلمه حرف و کمی تعارف رفتی، مریم و مسعود منو به خونه رسوندند.
فردای اون روز این تو بودی که اومدی سراغم، گاهی وقتها بی اون که حتی به فکر اطرافمون باشیم... زمان گذشت و گذشت، روزها می رفتند و ما صمیمی تر می شدیم، به قولی که نداده بودم عمل می کردم، هر روز شادتر از قبل می شدی... تا این که یک روز لب به سخن باز کردی و رمز و راز اندوهت رو برام گفتی. تمومش رومو به مو برام گفتی، تو اون روزها حال و روز امروز منو داشتی! اما تو برای درد و دلهات منو داشتی! منو داشتی!
اندوه تو یک آتش زیر خاکستر بود، از وقتی از دستش داده بودی، تو مونده بودی و یک دنیا اندوه. 
وقتی برام می گفتی یادته؟ منم با تو اشک می ریختم! چون دیگه اون موقع می فهمیدمت، با تمام وجود درکت می کردم، چون منم خود تو را رو به روم داشتم، تویی که از بس دوستت داشتم حتی نمی تونستم تصور کنم که یک لحظه بی تو سر کنم... از اون روز تصمیم را گرفتم، که بیشتر و بیشتر بهت محبت کنم، که لحظه های شادی برات بیافرینم، حتی اگه به قیمت جونم باشه، امروز می بینم که به قیمتی بیشتر و بیشتر برام تموم شد، به قیمت تموم عاطفه و احساسم، به قیمت گرانبهاترین سرمایه ای که دارم، روحم! اما هیچ وقت پشیمون نیستم، برای تموم روزهای گذشته حسرت نمی خورم، چون لحظه های با تو بودن بهترین لحظه های زندگی من بودند!
یادته؟ وقتی فوق قبول شدی، چه شیرینی ای به من دادی؟! اون شب چقدر خندیدیم! تو یادت رفته بود کیف پولت را بیاری! منم تصمیم گرفته بودم سر کارت بگذارم، جعبه هدیه من هم خالی بود... یادش به خیر...هیچ شبی اندازه اون شب به من خوش نگذشته...
اما ناراحتی هام از صبح فرداش شروع شد، لحظه لحظه به آغاز جدایی نزدیک می شدیم، تو باید می رفتی یک شهر دیگه، اما به هم قول دادیم که هر روز با هم تلفنی صحبت کنیم، فقط منتظر می موندم که چند روز تعطیلی پشت هم پیش بیاد تو برگردی اینجا...
کم کم تصمیم گرفتیم دور از هم به رابطه قشنگمون رنگهای قشنگتر بزنیم، و چه خوب تونستیم، من و تو دورادورهم پر از عشق و صفا لحظه هامون رو به هم پیوند می زدیم، نمی خواستم رهات کنم، نمی خواستم بذارم ناراحتی هات در نبود من برات پررنگ بشن و حتی یک لحظه آزارت بدهند. اما نمی دونم چی شد که تو رفته رفته سرد شدی! بعد از یک مدت، دیگه تلفن نمی زدی، تازه یکسال و چند ماه از عشق شیرین و نوپای من می گذشت، اما دیگه اون گرمی و حرارت توی نگاهت نبود... یک روز ... آه... یک روز... وقتی بعد از مدتها که دنبالت می گشتم، وقتی بعد از دهها بار که به خونه و خوابگاه تلفن زده بودم، هر کدوم آدرس دیگری را به من می دادند، خودت تلفن را برداشتی، خیلی سرد گفتی خودم بعدا باهات تماس می گیرم، گوشی را گذاشتی!
خدایا... خدایا... من چه کار کرده بودم خودم نمی دونستم؟ ساعتها و ساعتها ناراحت بودم، اشک می ریختم، نه به خاطر سردی و بی تفاوتیت، فقط به خاطر دلتنگیم.
نخواستم بر خلاف حرف تو کاری انجام بدم، صبر کردم، باز هم صبر کردم، تا خودت تلفن بزنی، اما نه! روزها و روزها گذشتند و من هم تلفن نزدم، مطمئن بودم جوابمو نمی دی، می دونستم اگه بخوای حرفی بزنی خودت شروع می کنی، هیچ وقت نخواسته بودم دیوارسکوتت رو بشکنم، اما این بار سکوتت بیش از حد طولانی شد... آه خدای من!
بعد از چند روز دیگه طاقت نیاوردم، از مسعود خواستم که برام بگه چی بر سر اون عشق قشنگ تو اومده، اون همه احساس تو چی شد که به سردی گرایید؟
بالاخره فهمیدم. مسعود هیچ اطلاعی نداشت از اینکه من ماجرای تو را می دونستم، ماجرای همون آتش زیر خاکستر بود، بر خلاف تصور من، دختر سومی وارد زندگیت نشده  بود، شاید من دختر دوم و آخرین دختر زندگی تو بودم.
نفر سوم زندگی تو همون دختر اول بود! وقتی اسمش را گفت خودم همه چیز را فهمیدم!
آه امیر! تو با قلب من چه کار کردی؟ با وجود این همه درد و اندوه که عذابم می ده، بازم بهت می گم که خوشحالم خوشحالی... حق با تو بود، من فقط یه فرشته بودم که یکسال و چند ماه، تموم احساسش رو به پای تو ریخت تا تو بازم شادی رو به خاطر بیاری... اما اون فرشته دیگه فرشته شادی نیست! فرشته اندوهه!

                                  


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:40  توسط ننه عشقول  | 

مهرداد و حدیث کوچولو قسمت دوم

 

 

سلام گلای باغ زندگی  , میخواستم دیرتر بقیشو براتون بگم اما خوب اصرارهای شما باعث شد که زودتر از موعدش براتون بقیشو بگم .راستی بعضی از شما برای مهرداد و حدیث دعا کرده بودید که به هم برسند مثلا علی تی .بعضی ها هم مثل سوگند خانوم گفتید که این داستان به نظر پایان خوشی نداره . خوب من چیزی نمی گم فقط جواب آقا نوید رو بدم چون مثل اینکه ناراحت شدن که گفتم عشق بچگانه .

نوه ی گلم من اصلا منظورم این نبود که این جور عشق ها مسخره هستن نه اتفاقا بی ریا ترین و پاکترین عشق ها عشق بچگونه هست اصلا ما وقتی به بقیه مهر می ورزیم که کودک درونمون راضی باشه مگه غیر از اینه .؟من همیشه عشق بچگانه رو دوست داشتم و خواهم داشت نه اینکه بگم عشق بالغ (یعنی بزرگسالی حالا به قول آقا جون بی خیال)  رو دوست ندارم نه ولی عشق کودکی یه چیز دیگست انگار فقط اون رو بخاطر خودش دوست داری ولی هر چی بزرگتر میشی عشق هم همراهش عاقلتر میشه و شایدم بی رحمتر یعنی دیگه اون حس خوشگلش رو از دست می ده . حالا بگذریم بریم سراغ داستانمون :

 

اون روز هوا خیلی گرم بود تقریبا 38 درجه می شد ساعت 2 ظهر بود همش تو فکرم حرفای محمد بود که می گفت به زودی می بینیش  ,رفتم بخوابم یه دفعه خواهر کوچیکم اومد داخل اتاق و گفت : مهرداد می دونی چی شده ؟

- چی شده؟

- حدیث مرده رفته پیش فرشته ها

یه دفعه این قدر عصبانی شدم و سرش داد کشیدم و گفتم : بفهم چی می گی  Shut Up 

- داداش راست می گم آبجی گفت حدیث مرده

همون موقع دیدم خواهرم اومد تو اتاقم چشاش قرمز شده بود گفتم چی شده؟

گفت: حدیث تصادف کردو …  Weepy 

اصلا نمی تونستم باور کنم گفتم شاید اشتباه می کنی شاید یکی دیگست , شاید رفته تو کما

گفت: نه نرگس تو چت به هما گفته که حدیث دیروز تو تصادف فوت کرده . آخه ضربه مغزی شده بوده  سرش به سنگ های جدول خورده و …

نخواستم بشنوم سریع رفتم تو اتاق هما رو دیدم که جلوی کامپیوتر نشسته و داره گریه می کنه بهش گفتم : بگو که دورغه ؟ حقیقت نداره بگو که یکی دیگست نکنه نرگس مرده  تو اشتباه می کنی شاید یکی دیگست    Pouty

هما در حالیکه گریه می کرد گفت: نرگس کسی رو سر کار نمی ذاره خودش اعصابش خورد بود , رفت I'm Sorry 

نفهمیدم یه دفعه چی شد انگار برق بهم وصل کرده باشن احساس کردم تو  هوام اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی داره میوفته پاهام شل شده بود نشسته بودم رو زمین Sobbing  . دیدم خواهر کوچولوم با دستای کوچولوش داره صورتم رو ناز می کنه و می گه : داداش چرا داری گریه می کنی ؟ چرا این قدر داغ شدی

توی اون لحظه فقط خنده ی حدیث بود که جلوی چشمم می یومد صدای خنده هاش تو گوشم می پیچید دلم نمی خواست کسی اشکام رو ببینه Teary  سریع رفتم تو اتاقم با این که ظهر بود اما نمی دونم چرا اتاقم این قدر تاریک بود رفتم روی تختم و بالشم رو تو بغلم گرفتم و فشار دادم به سمت دهنم و با تموم وجودم داد کشیدم و گریه کردم تمام صورتم پر از اشک شده بود احساس می کردم بدنم هی داره اشک می ریزه خیلی تنم داغ بود اما من سردم بود کلر اتاق اصلا روشن نبود اما من سردم بود

چرا؟ آخه چرا حدیث من ؟ حالا چی کار کنم ؟ من تا حالا فقط به خاطر اون بود که درس می خوندم حالا چی کار کنم یعنی دیگه حدیثی نیست ؟

حالا که حدیث نیست دیگه چه کسی اون لبخند های شیرین رو می کنه دیگه کی اون تعریف های خوشگل رو می کنه .اصلا دیگه کسی مثل حدیث و به خوشگلیه حدیث پیدا میشه ؟  Sad امکان نداره . کاشکی فقط یه ماه دیرتر این اتفاق میوفتاد کاشکی می تونستم فقط یه بار دیگه … یه بار دیگه … تقاضای زیادی ندارم فقط  دوست دارم یه لحظه ی دیگه اون رو ببینم اصلا فقط یه کوچولو صداشو بشنوم فقط همین .کاشکی میشد … کاشکی…

 

 

حرف آخر ننه عشقول: وای بچه های گلم وقتی  مهردا د این حرفا رو میزد خیلی ناراحت شدم آخه حدیث برادر زاده ی من می شد خیلی دوسش داشتم همیشه می خندید و شاد بود این روزای آخر عمرش خیلی خوشحال بود اومده بود پیشم و می گفت : عمه جون مرداد قرار تولد بگیرم می یای دیگه ؟ منم می گفتم : قربونت برم خودم تولدت رو می گیرم .

 خیلی دوسش داشتم اما Sad… اون ماشین لعنتی صاف زد به حدیث و حدیث کوچولو رو از ما و از مهرداد گرفت. مهرداد در آخر این رو گفت که : عمه جون اون روز هیچ کی به فکر من بود هیچ کی نبود منو آروم کنه بابام مامانم رو آروم می کرد خواهرام هم دیگرو آروم می کردن اون وسط هیچ کی از دل من خبر نداشت نمی دونستن من حدیث رو دوست داشتم نمی دونستن… وقتی رفتیم سر قبرش, مهرداد اولاش گریه کرد بی صدا و آروم سریع اشکاش رو پاک می کرد که کسی نفهمه وقتی هم که شلوغ شد شروع کرد تند تند عکس گرفتن تمام تلاشش رو می کرد که کسی نفهمه اما چشای پف کرده رو نمی شه پنهونشون کرد

وقتی این موضوع رو مهرداد بهم گفت تازه فهمیدم که چرا همیشه میگفت: عمه جون فکر میکنم نزدیک مرگمه می دونم که میمیرم تازه فهمیدم که از موقع ای که حدیث رفته مهرداد کوچولو ی ما هم دلش می خواد بره پیشش اما تقدیر و سرنوشت رو نمی شه کاریش کرد میشه ...؟

گلای من نمی دونم شما چه قدر به عشق نوجوونی اعتقاد دارین تا حالا شده که عاشق بشید این طوری, منظورم دردوران بچگیتون تا حالا شده که همچین اتفاقی بیفته خوب شاید باور نکنید اما من  یه آدمی رو می شناسم که  در سن 10 سالگی عاشق شده  نمی دونم اما عشق های ساده و پاکی هستن Angel 3  اما فقط در حد کودکی .

گذر زمان معلوم نیست چی جوری بگذره یه روزی می بینی یکی رو دوست داری روز بعد می بینی از یکی بدت میاد این عشقا و خیلی عشقای دیگه ممکن پایدار نباشه حالا به دلایل مختلف راستی اگه دلتون می خواد داستان تصادف حدیث رو به صورت کامل بخونید می تونید به وبلاگ نرگس (فرشته ای در تاریکی ) مراجعه کنید دختر گلم داستان حدیث رو نوشته من که خوندم اشکم دراومد نمی دونم شما چه طور, اشکتون در میاد یا نه ؟…. 

راستی این رو هم اضافه کنم که این اتفاق در اردیبهشت همین امسال رخ داده یعنی آقا مهرداد الان ۱۵ سالشون بهتر بگم داره می ره تو ۱۵ (به هر حال به نظر من تجربه ی جالب و تلخی بود )

قسمت بالاش نوشته: یه فرشته از پیش ما رفت به نام حدیث

 اینم وبلاگش :http://angelindarkness.blogfa.com/ (دوست داشتید نظر بذارید نمی خوام تبلیغ کنم اما این رو دخترم نرگس نوشته من که  خیلی دوسش دارم )

 

 

Britto Romero - Heart Kids

 





+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:47  توسط ننه عشقول  | 

مهرداد و حدیث کوچولو

 

سلام نوه های گلم اولا بابت اینکه نتونستم همتون رو به تولد دعوت کننم معذرت می خوام و باید بگم در خونه ی ننه عشقول به روی همتون بازه خوب بریم سره قصه ی امروزمون 

 برای این پیک تصمیم گرفتم یک عشق بچگانه رو براتون تعریف کنم یه عشقی که وقتی شنیدم دلمو سوزوند و موندم چی بگم بهش .وقتی برام تعریف می کرد یه دفعه صداش می لرزید و در حالیکه می خندید می شد فهمید که ته دلش غم بزرگیه که نمی تونه به زبون بیاره دیروز برادر زاده ی شوهرم مهرداد که به تازگی از دبی اومدن ,اومد یه سری پیش منو آقا جون وقتی شنید که یه همچین وبلاگی رو ساختم گفت : عمه جون (اون دوست داره به زن عموش بگه عمه)  منم دوست دارم داستانم رو برات تعریف کنم تا تو اون رو توی وبلاگت بذاری گفتم: وا ! ننه مگه تو هم عاشق شدی

- عمه جون بذار تعریف کنم

- بگو عزیزم

- خوب من می گم شما هم بنویس

- آقا پسر اول باید تعریف کنی تا من بتونم اونا رو به هم ربط بدم و داستان بسازم دیگه

- خیلی خوب هر چی تو بگی عمه !

خوب قبل از شروع باید بگم که آقا مهرداد 15 سالشه و حدیث خانوم11 سالشه چ

 

امروز 7 فروردین 1384 می باشد دقیقا یک هفته هست که عمو اینا و عمه اینا اومدن دبی خونمون نمی دونید چه قدر به ما پسرا خوش می گذره چه حالی میده وقتی سربه سر دختر عمه و دختر عمو ها می ذاریم . با پسرا قرار بود بریم بیرون , داشتم شلوارم رو اتو می کردم یه دفعه صدای حدیث رو شنیدم که بالای سرم وایساده بود و در حالیکه می خندید گفت: به به چه پسر خوبی شلوارشو خودش اتو می کنه

- خوب چی کار کنم کسی هوامو نداره

- وای چه قدر از پسرای کار کن خوشم میاد

و در حالیکه می خندید از اتاق رفت بیرون اولین بار بود که یکی از این که خودم کارامو می کنم تعریف می کرد کلی احساس غرور کردم وقتی که آماده شدم و از اتاقم اومدم بیرون,  چشمم به حدیث افتاد قیافش گرفته بود انگاری گریه کرده بود یه چیزی تو دلم لرزید نمی دونم چی بود شاید دلم براش سوخت گفتم چی شده حدیث؟

گفت: هیچی بابا

آخرش نفهمیدم چرا ناراحت بود نگران بودم نکنه کسی ناراحتش کرده  خیلی دختر آروم و کم حرفی بود همیشه یه لبخند قشنگ رو لباش بود و با اون سن کمش همیشه یه روسری سرش  می کرد یه جورایی از بقیه بیشتر از اون خوشم میومد چون از بقیه ی دختر عموهام و عمه ها م که اندازه ی فیل سنشون بود سنگینتر بود و حجابش رو همیشه رعایت می کرد .به هر حال اون روز حالم گرفته شد اصلا گردش بهم خوش نگذشت از پسر عمه ام یعنی برادرش پرسیدم که حدیث چرا گریه می کرد گفت: هیچی بابا , یه خورده دلش واسه بابام تنگ شده

وقتی فهمیدم خیالم راحت شد که حداقل کسی ناراحتش نکرده وقتی هم که اومدم خونه و دیدم که خوشحاله و می خنده  از خنده هاش خندم گرفت . خیالم راحت شد.

 روز آخر که می خواستن برن یهو دلم گرفت خونمون خالی شده بود انگار کسی توی این خونه زندگی نمی کرد خونه سوت و کور بود دلم گرفته بود ولی بابام بهم قول داد که تابستون می ذاره برم ایران به شرطی که معدلم بالا باشه تا می تونستم درس می خوندم تا بتونم برم ایران بلاخره رفتم ایران دوباره بچه ها بودن برام لذت بخش بود وقتی چشمم به حدیث افتاد نمی دونم ولی انگار اون روز قشنگترین روز تعطیلات تابستونم بود البته خیلی همدیگر رو می دیدیم اما کاری به کار هم نداشتیم اون با دوستای خودش منم با دوستای خودم.

 تعطیلات تابستون هم تموم شد و برگشتم دبی وقتی برگشتم انگاری یه چیزی جا گذاشته بودم ایران اما نمی تونستم بفهمم اون چیه .

یه روز که خونه ی عمه ام که خاله ی حدیث می شد رفته بودم و داشتم درسام رو می خوندم که یه دفعه چشمم به قاب عکسی که روی دیوار بود افتاد بچه های عمه فاطمه یعنی( مامان حدیث) همشون توی عکس بودن اما من فقط نگاه حدیث می کردم با اون خنده ی شیرین نمی دونم چه قدر طول کشید ولی با صدای عمه ام که می گفت: مهرداد , حواسم اومد سر جاش  پرسید به چی نگاه می کنی گفتم: هیچی یه دفعه چشمم خورد

- به کدومشون خیره شده بودی

منم با شیطنت گفتم : به حدیث نگاه می کردم آخه خیلی خوشگله

- آره خوشگله .چطور؟

- هیچی کاشکی مال من می شد

- ای مهرداد این حرفا چیه می زنی

- مگه من چی گفتم فقط گفتم کاشکی مال من می شد خوب به هر حال آقا مهرداد  باید یه روزی دوماد بشه یا نه؟

- خیلی خوب باشه حدیث مال تو اما یه شرطی داره اونم اینه که درسات رو خوب بخونی تا آینده یه چیزی بشی .خودت خوب می دونی که عمت چه قدر روی تحصیلات حساسه

- قول می دم معدلم بالا بشه فقط ببین آقا مهرداد  امسال چی کار می کنه

با تموم وجودم درس می خوندم قبل از, این قضیه فرق می کرد واسه ی دل خودم درس می خوندم اما حالا واسه ی یکی دیگه درس می خونم واسه یکی که دوست دارم مال من بشه نمی دونم ولی یه دفعه کلی انرژی گرفته بودم ترم اول با معدل بالا قبول شدم همه می گفتم آقا مهرداد گل چه طوری یه دفعه درس خون شدی .منم می گفتم : می خوام آیندمو بسازم.

این حس علاقه ای که به حدیث داشتم روز به روز بیشتر می شد تا جایی که به صمیمی ترین دوستم  (محمد)هم گفتم که به یکی علاقمند شدم و دوست دارم باهاش ازدواج کنم اوایل مسخره می کرد و می گفت بابا تو عقلت تکون خورده ها .می خوای اول جوونی خودتو بد بخت کنی

- اتفاقا با حدیث پیشرفت می کنم اون میشه با خنده هاش و تعریف هاش اعتماد به نفس منو بالا می بره خیلی دوسش دارم

- ای بابا من مطمئنم این دختره مهره ی ماری چیزی داشته که آقا مهرداد  رو این طوری کرده .

کم کم این حس شدیدتر شد به طوریکه از خودم مطمئن بودم که دوسش دارم یه روز با دوستام تو حیاط نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم یه دفعه بحث به اینجا کشید که هر کی چه کسی رو دوست داره بعضی از دوستام می گفتن که اونا هم دخترایی رو دوست دارن اما به مسخره می گرفتن اما من با قاطعیت گفتم: من حدیث رو دوست دارم و این رو هم باید بگم که به خاطر اونه که درس می خونم بچه ها گفتن: تو که تا همین دیروز می گفتی این حرفا کشکه و زن کیلو چنده حالا …؟

محمد وقتی قاطعیت منو دید گفت: باشه باشه من تسلیم شما حدیث خانوم رو دوست داری من دیگه حرفی

ندارم که بزنم هر چی گفتم بی خیال انگار تو آروم بشو نیستی .انشاالله امسال که بازم تابستون رفتی,

ببینیش .باید بگم اون روز قند تو دلم آب میشد, خوب یادمه روز بعد امتحان ادبیات میان ترم داشتم اردیبهشت

بود چیزی نمونده بود به دیدار دوباره که بعد از امتحانا در اولین فرصت می رم ایران وای که چه قدر دلم

تنگ شده واسش  

                                                                     بچه های گلم منتظر بقیه داستان باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:48  توسط ننه عشقول  |