سلام نوه های گلم اوضاع احوال چطوره خوبه ؟ منم شکر خدا خوبم آقا جونم خوبه بدک نیست همین الان از کلینیک اومده یه خورده خسته بود آخه دیگه مثل قدیما نمی تونه خوب طبابت کنه یعنی کمتر طبابت می کنه به هر حال امروز داشتم اتاق پسرم رو که الان اتاق مهمون شده رو مرتب می کردم که چشمم به کارتون کتابای پسرم خورد کتاب های دوران تحصیل پسرم بود وسوسه شدم برم ببینم چه کتابایی داره که چشمم به دفتر خاطراتش خورد خاطره های قشنگی بود , خاطره های تلخ و شیرین خیلی از خاطرات رو به ذهنم اورد یکی از خاطراتش خیلی قشنگ بود به نظرم اومد این خاطره ی پسرم رو براتون تعریف کنم داستان قشنگ و عاشقانه ای بود مال دوران نامزدیش با نرگس جون , دوست دارم براتون تعریف کنم اگه دوست داری بخون:
امروز 5/10/1378 می باشد امروز دانشگاه کلاس ادبیات دارم سریع آماده شدم که برم اما زیاد دل و دماغ نداشتم آخه نرگس 3 روز بود که دانشگاه نیومده بود موبایلشم که اصلا جواب نمی ده دارم دیوونه می شم چرا این کار رو با من می کنه ؟ از اتاق بیرون اومدم و سریع رفتم طرف در خروجی که مامان گفت : آقا هانی صبحانه ! بدو بیا بخور
- نه مامان نمی خوام .دانشگاه یه چیزی می خورم
- وا !!! هانی جان چرا دانشگاه ؟ بیا این لقمه رو بگیر از دستم .هانی تو چته ؟ چرا این قدر مضطربی چی شده
- هیچی مامان ولم کن
بدون این که به مامان نگاه کنم خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم خیلی از این کارم ناراحت شدم اما انگار رو دنده ی لج افتاده بودم چون نرگس انگاری داشت با من لج می کرد رفتم دانشگاه اصلا حوصله ی ادبیات رو نداشتم رفتم ردیف آخر نشستم چون فکر می کردم نرگس امروزم نمی یاد چه فایده !
رفتم ردیف آخر و هدیه ای که از یه هفته پیش برای تولد نرگس که 2 روز دیگه بود خریده بودم در اوردم و نگاش کردم یه خورده آرومم کرد اما از دستش عصبانی بودم .یه صندوقچه و شونه ی نقره ای که روش قلم زنی شده بود براش خریده بودم دوست داشتم وقتی موهاش رو شونه می کنه یادم بیفته اما چه فایده که الان 3 روز بود ازش خبری نداشتم یه کمی دلشوره داشتم از نرگس بعید بود
تو این افکار بودم که استاد اومد و درس رو شروع کرد , دلم نمی خواست گوش بدم اما یاد نرگس افتادم که بهم گفت : وقت درس فقط درس به هیچی فکر نکن.
مثلا به حرفای استاد گوش می دادم که صدای در اومد وقتی در باز شد نرگس بود که اومد داخل ,استاد بهش گفت : خانم سالاری این چه وقت اومدنه ؟
نرگس هم خیلی آروم جواب داد : منو ببخشید استاد ! مشکلی برام پیش اومد .
از اونجایی که نرگس دختر درس خونی بود استاد بهش زیاد گیر نداد و نرگس راحت تونست بیاد سر کلاس . ولی نرگس یه جوری بود انگار ... نمی دونم چی جوری بگم اما انگار منو نمی دید همیشه وقتی وقتی وارد می شد یه نگاه به سمت من می کرد اما امروز ... خیلی سرد بود بدون هیچ لبخندی اومد و ردیف جلو نشست تا آخر کلاس به هیچ کسی توجهی نمی کرد حتی دوستش وقتی ازش سوال می پرسید جوابای کوتاه با اخم و ناراحتی می داد .خیلی نگران بودم تمام طول کلاس حواسم به نرگس بود که چی کار می کنه اصلا حواسم به استاد نبود بعد از کلاس مثل همیشه سر جام نشستم که همه برن بیرون و من و نرگس تنهایی بیایم بیرون اما ... نه ... دیگه اینو نمی تونستم تحمل کنم اون منتظرم وای نستاد پاشود با بقیه از کلاس رفت بیرون خیلی عجله داشت .
کجا ؟ کجا می خواست بره سریع رفتم دنبالش وقتی بهش نزدیک شدم دیگه دیر شده بود چون اون رفته بود داخل کتابخونه یعنی نمی خوام کسی مزاحمم بشه .
خانم صالحی رو دیدم بهش گفتم که نرگس رو صدا بزنه بیاد بیرون اونم رفت که صداش کنه اما وقتی برگشت نرگس نبود گفتم چی شد خانم صالحی ؟
- مگه شما نرگس رو نمی شناسید وقتی میره کتابخونه یعنی نمی خواد کسی رو ببینه همچین رفته تو کتابا که اصلا حرف من براش مهم نیست
خیلی ناراحت شدم و همین طور نگران .آخه چرا نمی خواست من رو ببینه دلیلش چی بود به خانم صالحی گفتم که دوباره ازش بخواد و بهش بگه که هانی نگرانته یه کار ضروری باهات داره
بعد 5 دقیقه بلاخره نرگس اومد وای چرا اخمه ؟ البته همیشه اخمه اما این اخم خیلی ترسناک بود بیشتر ترسیدم اومد بیرون و گفت : سلام آقای تفضلی
- سلام ... نرگس ... منظورم خانم ... سالاری
در حالیکه روش رو از من برگردونده بود و پایین رو نگاه می کرد گفتم : نرگس ... چی شده ؟ حالت خوبه ؟ ... چرا ؟ امروز این طوری شدی ؟
- من ؟ من چی جوری شدم ؟
- آخه یه جوری هستی .اصلا من رو تحویل نمی گیری نگرانتم
- دلیلی برای نگرانیه شما وجود نداره
و راهش رو کج کرد که برگرده کتابخونه
گفتم : نرگس خواهش می کنم فقط 5 دقیقه بیا بریم ... بهم بگو چی شده خواهش می کنم
بدون این که نگام کنه گفت : بعدا آقای تفضلی
گفتم: نرگس غرورم رو نشکن نرگس می دونی که منم لج می کنم به خاطر خودت بیا بریم
اونم تسلیم شد یه خورده نرم شده بود منظورم اینه که اخمش کمتر شده بود اصلا نگام نمی کرد فقط گفت : خوب بیا بریم
با هم رفتیم یه جای خلوت گفتم : خوب حالا بگو چی شده ؟ چرا به موبایلت زنگ می زنم جوابم رو نمی دی چرا زنگ می زنم خونتون مامانت می گه نیستی ؟ این 3 روز کجا بودی
هیچی نگفت اخماش تو هم رفته بود
گفتم : بگو کجا بودی .این 3 روز چرا نیومدی دانشگاه ؟
-اصلا به شما چه ربطی داره ,الکی مزاحم می شید
و بلند شد که بره
دیگه نفهمیدم چی کار می کنم از شدت عصبانیت داد کشیدم و گفتم : بگیر بشین
وایساد اما ننشست
در حالیکه عینکم رو درست می کردم و صدام می لرزید گفتم : درست بگیر بشین بگو کجا بودی این چند روز ؟
من به عنوان شوهر آیندت حق دارم که بدونم
با سردی گفت: آقای تفضلی هر چی بین ما بوده تموم شد
بلند شدم و داد کشیدم و گفتم : بگو چی شده ! می فهمی من نگرانتم می فهمی 3 روز بی خبری یعنی چی ؟ اه ... بابا حداقل به عنوان یه دوست اصلا همکلاسی که نگرانته بگو ... بابا بگو من صبرم تموم شد .3 روز ...
یه دفعه صورتش رو بین دستاش پنهان کرد و شروع کرد به گریه کردن وای یه چیزی نزدیکای قلبم درد گرفت یه چیزی مثل بادکنک تو گلوم بود که داشت می ترکید صدام در نمی یومد بعد از اینکه یه خورده گریه کرد دستش رو گرفتم می دونستم حساسه دلش نمی خواد کسی بهش دست بزنه اما جلومو نگرفت دوست داشت آروم بشه آروم دستاش رو ناز کردم دیدم داره نگام می کنه وای خدای من عشق رو تو نگاش میدیدم اشکها صورتش رو نازتر کرده بود همین طور که اشک می ریخت گفت: چی بگم هانی ؟ هانی از زندگیم برو بیرون ما به درد هم نمی خوریم
گفتم: نرگس اگر یه بار دیگه این حرف و بزنی دیگه نه من نه تو این یعنی چه ؟ مثلا من و تو نامزدیم این چه حرف بی ربطیه که می زنی چرا به درد هم نمی خوریم
- نپرس هانی فقط برو نتونستم باهات خشن باشم این دلم نمی ذاره سرت داد بکشم
وای خدای من دوسش داشتم دوسم داشت چی بگم ولی دلم نمی خواست از دستش بدم
گفتم : نرگس چی شده به من بگو .راستشم بگو من ظرفیتش رو دارم
بعد از اینکه آروم شد گفت : راستش رو اگه بخوای این 3 روز خونه بودم حوصله ی هیچ کسی رو نداشتم خوب چه طور بگم
- خیلی راحت هر چی دلت می خواد بگو عزیزم گوش میدم
- راستشو بخوای من رفتم پیش دکتر برای چک آپ یه خورده این روزا حالم خوب نبود یعنی تقریبا یه چند ماهی می شد
- خوب چرا به من نگفتی
- فکر نمی کردم زیاد جدی باشه اما …
- اما چی ؟
- دکتر بهم گفت نمی تونم بچه دار بشم گفت اگه بچه دار بشی خودت از بین می ری می گفت بینای خودت رو از دست می دی خیلی زیاد در حد کور شدن می گفت …
دیگه نشنیدم چی شد , این بادکنک تو گلوم بد جوری داشت اذیت می کردگوشم داشت زنگ می زد سرم رو بین دستام گرفتم نمی فهمیدم چی شده فقط یه لحظه احساس کردم جلوم سیاهی رفت وقتی به خودم اومدم دیدم نرگس کنارم نیست داشت می رفت سریع رفتم طرفش و بهش گفتم کجا می ری ؟
در حالیکه گریه می کرد گفت : برو دنبال زندگیه بهتر من به دردت نمی خورم یعنی به درد هیچ کسی نمی خورم برو فقط برو
- نرگس تو نذاشتی من حرفام رو بزنم
- نه همین که گذاشتی بهت بگم به اندازه ی کافی آرومم کرد واقعا می گم
به چشمام نگاه کرد دوباره اشکش در اومد با دستاش صورتم رو ناز کرد و گفت : مرد که گریه نمی کنه
دستم رو به طرف صورتم بردم و گفتم : من که گریه نمی کنم
ولی متوجه شدم که اشک از چشام داره می یاد نمی دونم از کجا اومد اما خیلی درشت بودن کل صورتم رو خیس کرده بود
نرگس: گریه نکن مگه چی شده !
یه لحظه مثل بچه ها شده بودم و گفتم : آخه داری ولم می کنی
نرگس: این جوری خوشبخت تر می شی
من: نه من فقط پیش تو خوشبخت می شم
نرگس: شعار نده
من : شعار نمی دم واقعیته , نرگس تو چرا هیچ وقت نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم
در حالیکه اشک تو چشماش حلقه بسته بود دستش رو روی گونم که با اشکها خیس شده بود گذاشت و گفت : باور کردم همیشه باور داشتم , همیشه عشق رو تو چشمات می دیدم , هانی , می خوام باور کنی که دوستت دارم خیلی زیاد . واسه ی همین می خوام از زندگیت برم بیرون
من: نه نرو , بمون , می خوام تو زندگیم بمونی
نرگس: دوستت دارم هانی
بعدش منو در آغوش کشید یه لحظه داغ شدم ولی آرامشی بهم دست داد که تا اون موقع نچشیده بودم دلم نمی خواست از خودم جداش کنم آروم نازش کردم تا آروم شد
گفتم : من ولت نمی کنم
نرگس: هانی تو الان احساساتی شدی
من :من می خوامت
نرگس: واقعا
من: : چیزی بیشتر از واقعا
نرگس: من می ترسم
من: اگه با هم باشیم دیگه نمی ترسیم
ادامه داره منتظر باشید